وای باران،شیشه پنجره را باران شست...

درووووووود

درود به دوستای گلم.. خیلی وقته کمرنگ شدیمااااا. 

به دعاهای دلای پاکتووون نیاز دارم از ته دلتون واسم دعا کنید.. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1392ساعت 14:33  توسط الهه  | 

ریشه در اعماق اقیانوس داردشاید.. این گیسو پریشان کرده بید وحشی باران..

یا نه دریاییست گویی واژگونه بر فراز شهر..شهر سوگواران..

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:39  توسط الهه  | 

چند لحظه سکوت..

سرنوشت آدمی را گاه سگی رقم می زند. گاه کلبه ای کوچک..بسته به ان است که به استخوان بیندیشید یا به پرنده ای در باد..
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1390ساعت 19:37  توسط الهه  | 

زیر چتر سبز باران..

نو بهارتون نوبهاران

زیر جتر سبز باران..برگ لرزان درختان ..آید به یادم دوباره  کوچه باغ پرسه ها..

می تراوید از نگاهت شور و شرم کودکانه میسرودم زیر باران از نگاه تو ترانه..

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 21:16  توسط الهه  | 

منتظرش نبودیم..

حتی صندلی هم برایش نچیده بودیم..

خیلی خودماتی آمد و بر زمین نشست..

باران..

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 21:23  توسط الهه  | 

از میان کسانی که برای دعای باران می روند آنان که با خود چتری می برند به کار خود ایمان دارند : چخوف
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم بهمن 1389ساعت 21:19  توسط الهه  | 

...باران میبارد

ای مهربـانتـر از برگ در بوسه های باران ....

بیـــــداری ستــــــاره در چـــــشـــــــم جویباران

آیینه نگـــاهت پـــیوند صــبــــح و ســـــــاحل ....

لبخـند گــاهگــاهت صــــبــــح سـتـــــاره باران

بــآزا که در هــوایت خــــامـــــوشی جنـــــونم ....

فریـــــادهــا برانگیــخت از سنــگ کوهساران

ای جویـبار جــاری ، زین سایه برگ مگریز ....

کاین گونه فرصت از کف ، دادند بی شماران

گفتی : ((به روزگاری مهری نشسته)) گفتم ....

بیـرون نمیتوان کرد (( حتی )) به روزگاران

بیگانگی ز حـد رفــت ای‌ آشـنـــا مپــرهیز ....

زیــن عــاشق پشیمــان ، سرخیـل شرمساران

بیش از مـن و تـو بسیار،بسیار نقش بستند ....

دیــــوار زندگـــــی را ، زیـــن گـونه یــادگاران

وین نغمـه محـبت ، بعــد از مـن و تـو مـاند ....

تا در زمــــانه بـــــاقــی است آواز باد و باران

شفیعی کدکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 12:22  توسط الهه  | 

خدای خوبم.. مرسی که هستی.

خدایا ،
حکمت قدم هایی را که برایم بر میداری بر من آشکار کن
تا درهایی را که بسویم می گشایی ، ندانسته نبندم
و درهایی که به رویم میبندی ، به اصرار نگشایم...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 12:59  توسط الهه  | 

از یک دوست خوب..

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني. نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد. جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ، گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد. و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن. او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند، مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد.مي تواند...
او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما...
اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او در گذشت، کسي که هزار سال زيسته بود
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 22:41  توسط الهه  | 

رویای باران..

باران

 رویاست..میان بالهای شب می خزد

به پنجره های بسته دست میکشد

و در میان رازها راه میرود

باران..رویاست..

آرزوها را صدا میکند

در کوچه های گذشته ..قدم میزند

هیچ نمی پرسد

همه چیز را میداند..

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 22:24  توسط الهه  | 

مطالب قدیمی‌تر